يكشنبه 23 اسفند 1388
فاصله
بنام نزدیکترین
در ورای شهر
کنار تیغهای تیز آسمانی
کور سویی از سیاهی
تنها
جا مانده از دورانی نزدیک
فاصلهها را طی میکند
نزدیکتر از هر دوری
دورتر از همهی نزدیکان
شهری در غوغای بی تو
تو برای کی و کجا
آبهایی که جریان دارند
چون به انتها رسیدند به پرواز در آمدند
مرغابیهای دشت غم
نزدیک قدمهایم میکنند جیر جیر
سگی واق واق کنان در کوی چهار فرسنگ
رگی باریک از حیات
فاصلهها را میبرد
نزدیک میشود
انگار همین دیروز
فردا را کنار زد
نزدیک
فاصلهای به اندازه هیچ
چهارشنبه 5 اسفند 1388
حضور
یا مولا
دلم درک حضور او نکرد،غیبت نمودم و غایب نامیدماش.

پنجشنبه 9 مهر 1388
ممكن نيست
بنام احد
میتوانم تورا بشناسم، چون نور نیاز به شناخت ندارد.
میتوانم تورا احساس کنم، چون بودن نیاز به درک ندارد.
میتوانم با تو باشم، چون بی تو زندگی مفهوم ندارد.
میتوانم تورا ببینم، چون تو خود دیده هستی.
میتوانم پرواز را با تو آغاز کنم، چون بی بال پرواز ممکن نیست.
میتوان با تو زنده باشم، چون حیات بدون تنفس امکان ندارد.
میتوانم با تو بروم، چون بدون راه رفتن همان نرفتن است.
میتوانم با تو بشنوم، چون شنیدن بدون صدا کری است.
میتوانم با تو بگویم، چون تکلم بدون کلام نیست.
چهارشنبه 1 مهر 1388
مي توان
یا مهربانترین
و میتوان جایی را دید و سراغ گرفت که کبوتران آن پرواز را تکرار کنند و ما را در حیرت بدون غم فرو برند و هیچ گلهای نداشته باشند و دامی پهن نباشد که دانهای حیف شود و هنوز را در کشاکش تیرگی شب ننهند و روز را بهترین پرده شب نکنند و شب را چادر سیاه بر تمام تنهاییها و مرگ را آغاز هستی دیگر و موت مفهوم پیدا نکند و زمینی که شوره زار نباشد و درختانی که خزان نبینند و سبزههایی که در پای خود تعفن نشناسند و گلهایی که در تمام فصول بهاریاند و نگاهی که امید دارد و نامیدی نشاسد و تو همچنان در طی آن تواناتر از قبل و گم کنندترین یاسها و اینجا کجاست برای ما شهری که باید بسازیم و ما قادر به ساخت آنیم.
میتوان شهری را سراغ گرفت که مردمش به هم یاری بی محنت کنند
میتوان در راهی رفت که راکبان آن نگاهی به پیادهها کنند
میتوان پا در سرایی نهاد که همه در آن به هم مح
بت کنند
میتوان چشمانی را دید که با بازی روزگار قهر بی عیار کنند
میتوان سخنانی را شنید که اوج آن نازکتر از لطف یار باشد
میتوان دستانی را سراغ گرفت که برای همه دعا و یاری بی ادعا کنند
میتوان گامهایی را رفت که در آن خطا ، خطی نگیرد
میتوان صدایی را شنید که در آن لرزش گناه موجی نداشته باشد
میتوان یارانی را یافت در صداقت آنها گمان نباشد
میتوان همراه نسیمی شده که هر لحظه جهتی را هدف نگیرد
میتوان شبی را سراغ گرفت که ره صدساله را در آن بتوان طی نمود
میتوان روزی را طی کرد که در آن گرهای از کور گرههای گرفتاران گشود
میتوان خانهای ساخت بهر بیسرپناهان خانه بدوش
میتوان درختی کاشت که سایه سار آن دلگشای رهگذران باشد
میتوان شمی روشن کرد که روشنی بخش رهرو راهرو تاریک و ظلمانی باشد
میتوان تیری زد که هدف آن نابودی دشمن انسانیت و هدایت باشد
دوشنبه 5 مرداد 1388
روشني بخش
يا نور اول و آخر
هنوزم در دیده کمی حایز باید شد کمی خاک تر از عمق
چسبیده سقف آسمانی به دشت بلند کمی تر شده ابرهای سفید
رسیده شهر در شهر ترکیده توپ بازی در میانه زمین سبز
کفترها در پرواز خود بر بامهای گنبدی، کاه گلی صورتی
سبوی آبی در دستان برای سیراب کردن زمین های تشنه زرد
در جهتی کمال یافته برای بیداری یک امت سراسر در تاریکی
از آزادگان همین رفته و آمده برای حریت بخشی امت
در باغچهای پر گل برای بچههای تنها نشسته یاور و مونس
سخت شکسته بستهای چهار سوی دلهای تشنه داد
صدایی که گلوی بغض کرده فریاد میزند که باز شوید
ندایش را میشنویم فکر پیش آنرا نمودهایم آزاد وار
رها میشویم پاک و طاهر چون طایری در هوای آبی
غم نمیخوریم چون استواری او را داریم یک قدم نیست عقب
روز،بروز روشنتر دیدی باز چون چون عقاب تیزبین چیتی
گفتاری صالح و ساده
نمودی پاک و طاهر و فروزنده
روشنی بخش همه ملتها
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 4 ] [ صفحه بعد ]
